![]() |
![]() |
|
|
دلم از غم پریشانست، می دانم که می دانی ز هجرت دیده گریانست ، می دانم که می دانی شدم بیمار درد عشق تو ای آرزوی جان مرا وصل تو درمان است، می دانم که می دانی به راه وصل تو روزی شدم گر بی سر و سامان همین خود عین سامانست، می دانم که می دانی برای چون تویی بر خود تبارک گفت ذات حق ز حسنت عقل حیرانست، می دانم که می دانی تو را الطاف بی حدّست بر هر عاشق مسکین ولی از خلق پنهانست، می دانم که می دانی بگفتی گر تو را بینم دهم از شوق جان خود نثار جانم آسانست، می دانم که می دانی برای آسمان این دل محزون غم پرور رخت چون ماه تابانست، می دانم که می دانی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 17:23 توسط محمدرضا توکل اردکانی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم خرداد 1387ساعت 11:23 توسط محمدرضا توکل اردکانی |
|
|
خسته ام گوشه نشينم چه كنم از فراغ تو غمگينم چه كنم با تو بودن شده انديشه من بي تو تنهاي زمينم چه كنم با تو چون با غم و بستان تو بيا بي تو من مثل كويرم چه كنم تو بيا چون كه بدون تو هنوز من به دست غم اسيرم چه كنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:0 توسط محمدرضا توکل اردکانی |
|
|
و من از دیدگان سرد تو یکروز می خوانم سرود تلخ و غمگین خداحافظ مرا از یاد خواهی برد و از یادم نخواهی رفت و من این را خوب می دانم که روزی مرا از خویش خواهی راند وقلبت را که روزی آشیان گرم عشقم بود همراه خواهی برد وتو ازیادم نخواهی رفت وچشمان تو هر شب اسمان تیره احساس من را نور می پاشد ومن با خاطراتت زنده خواهم بود چه غمگینم از این رفتن واز این روزهای سرد تنهایی چه بیزارم مرا از یاد خواهی برد می دانم و می دانم که از یادم نخواهی رفت
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 10:48 توسط محمدرضا توکل اردکانی |
|
|
خدا وصیت منو گوش بده .نامه ام رو بخون. شاید... شاید دیگه من نباشم مواظب عشقم بمون میسپارمش بهت میرم تمام تار و پودمو . یه وقت نیاد برنجونیش کسل کنی وجودمو خدا یه وقت کسی نیاد بدزده قلب سادشو کسی نیاد تو زندگیش بشین زیر سایشو بهش بگه دوسش داره. خیلی بده زمونمون ، خدا سپردمش به تو مواظب عشقم بمون . . اگر سراغمو گرفت بگین نشونه ای نذاشت بگین از اینجا رفته و چاره دیگه ای نداشت اگر سراغمو گرفت این نامه رو بهش بدین بگین که جا گذاشته بود پرسید کجا هیچی نگین اگر دوباره پرسید چاره ای نیست بهش بگین فلانی رفته زیر خاک
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 10:22 توسط محمدرضا توکل اردکانی |
|
|
کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!! دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم!!! آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد حس ميکردم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت: خدا دلش از دست آدما گرفته
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 9:38 توسط محمدرضا توکل اردکانی |
|
|
این غصه های لعنتی از خنده دورم می کنن این نفسای بی هدف زنده به گورم می کنن چه لحظه های خوبیه، ثانیه های آخره فرشته مردن من، من رو از اینجا میبره آی خدا دلگبرم ازت آی زندگی سیرم ازت آی زندگی میمیرم و عمرم و میگیرم ازت
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 16:33 توسط محمدرضا توکل اردکانی |
|
|
پشت میز قمار دلهره عجیبی داشتم برگی حکم داشتم و دیگر هر چه بود ضعیف بود و پایین بازی شروع شد حاکم او بود و من محکوم همه برگهایم رفتند و سر برگ بیش نماند برگی از جنس وفا رو کرد من بالا تر آمدم بازی در دست من افتاد عشق آمدم با حکم عشوه و ناز برید و حکم آمد از جنس چشم سیاهش زندگی حکم پایین من بود و باختم . . . . |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 9:36 توسط محمدرضا توکل اردکانی |
|
|
یک سنگ کافیه برای شکستن شیشه یک جمله کافیه برای شکستن یک قلب یک ثانیه کافیه برای غرق شدن در عشق یک دوست کافیه برای یک عمر زندگی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 10:57 توسط محمدرضا توکل اردکانی |
|
|
همه لحظه هاي با تو بودن را دوست دارم حس بي وزني و پرواز لحظه لمس تن تو فشردن دست ظريفت بوي هر رايحه خوش طعم يک بوسه عاشقانه تو شوق يک لحظه ديدار بعد عمري انتظار همه را دوست دارم و چه زيباست که مي بخشم همه ابديم را به تنها يک بوسه عاشقانه از تو |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 10:21 توسط محمدرضا توکل اردکانی |
|